تبلیغات
وبلاگ برای دانلود فیلم نرم افزار کتاب جزوه پروژه گزارش کاراموزی تحقیق عکس شیمی و سرگرمی و تفریحی - دستان های...
دستان های...

هیچ وقت از کافی شاپ خوشم نیامده. وقتی که از آدم های رنگارنگ رو می بینم که به زور دارند به هم لبخند می زنند، حالم به هم میخوره.
بعد از مدتها یک روز عصر رفتم به یکی از این کافی شاپ ها، همین طور که داشتم به مردم نگاه می کردم، دیدم یک دختر آدامس فروش کوچولو آمد تو و رفت پشت یک میز نشست.
برایم جالب بود! پیشخدمتی که خیلی ادعای انسانیتش می شد به سمت آن دختر بچه یورش برد تا او را بیرون بیاندازد.
دختر بچه با اعتماد به نفس کامل به پیش خدمت گفت: پولش را می دهم، هیچ چیز مجانی ای نمی خواهم!
کمی پایش را تکان داد و در حالی که زیر نگاه سنگین بقیه بود به پیش خدمت گفت: یه بستی میوه ای چند است؟
پیشخدمت با بی حوصلگی گفت: پنج دلار.
دختر بچه دست کرد توی لباسش و پولهایش را بیرون آورد و شروع به شمردن کرد. بعد دوباره گفت: یه بستنی ساده چند است؟
پیشخدمت بی حوصله تر از دفعه قبل گفت: سه دلار.
دخترک گفت: پس یک بستنی ساده بدهید.
پیشخدمت یک بستی ساده برایش آورد که فکر نمیکنم زیاد هم ساده بود! احتمالا مخلوطی از ته مانده بقیه بستنیها!
دخترک بستنی را خورد و سه دلار به صندوق داد و رفت. وقتی که پیشخدمت برای بردن ظرف بستنی آمد، دید دخترک کنار ظرف بستنی دوتا یک دلاری مچاله شده گذاشته برای انعام!

ای کاش یه روزی به این جا برسیم.....
یاحق...


كلمات كلیدی : داستان کوتاه ، قصه ، سرگرمی ، حکایت ،